محمد تقي جعفري
509
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
آنان به هيچ وجه قدرت ديدن حيات را كه از همين مواد وعناصر بيجان گام به پهنهء هستى مىگذارد نمىبينند ونخواهند ديد ، با اين حال اگر كسى به آنان بگويد : اين حياتها بدون سير طبيعى از سنگلاخ ماده تصادفا به وجود مىآيند وتصادفا هم از بين مىروند ، فورا راهى تيمارستانش مىكنند و يا مارك بىسوادى وحماقت را به پيشانيش مىچسبانند وبراهش مىاندازند اگر كسى به اينان بگويد : بشر به طور كلى براى پرواز در فضاى علم ومعرفت وصنعت و اخلاق وهنر و ساير شئون زندگى بيش از دو بال ندارد ، اين دو بال انديشه است واراده . و هيچ يك از اين دو بال محسوس نبوده و داخل اصل نمىبينم هستند آيا اجازه مىدهيد كه بگوييم : نيستند ؟ آيا اين نمىبينم پس نيست حتى ننگى براى سوفسطايىها ونهيليستها بشمار نمىآيد ؟ بگذاريد اين جمله را مختصر وبىپرده بگوييم كه اصل نمىبينم پس نيست اولا خود انسان را معدوم مىسازد ، سپس جهان هستى را . جلال الدين مىگويد : حياتى كه در اين دنيا نمودار است ، مناسب حياتى است كه ما انسانها داريم . ما انسانها كه بتازگى سر از طبيعت بلند كرده و هنوز گرد و خاك طبيعت را از موجوديت خود نشسته و پاك نكردهايم ، نمىتوانيم جز با پوست وشبحى از حيات حقيقى انس والفتى داشته باشيم . شما كه توانستهايد از وادى طبيعت خشك عبور كنيد و به گلشنى از حيات گام بگذاريد ، چرا راهى را كه در پشت سر گذاشتهايد ناديده مىگيريد وفراموشش مىكنيد ؟ تصور كلى زنده پس از ديدن زنده هاى جزئى آنقدرها هم دشوار نيست كه ما را در سنگلاخ تاريك طبيعت فلج كند وميخكوب نمايد . همانطور كه آمدهايم ، توقف نكنيم وبراه خود ادامه بدهيم . يك مراجعه ونگرش در عالم درونى كه همگان از آن بهره منديم ، براى